در یک جنگل زیبا در میان شاخههای یک درخت بزرگ، عنکبوت پیری زندگی میکرد که تجربههای فراوانی داشت و به جاهای مختلفی سفر کرده بود. در نزدیکی استراحتگاه عنکبوت مورچه کوچکی لانه داشت که هر روز همانند حیوانات دیگر از لانهاش بیرون میآمد، اما در طول روز چند برابر خودش غذا به لانه میبرد. روزی عنکبوت کنجکاو از او علت جمعآوری این همه غذا را پرسید و مورچه در جواب به او هشدار داد که بالاخره زمستان میآید و دیگر غذایی یافت نمیشود. ما باید اکنون که هوا گرم است به فکر غذای زمستان باشیم. روزها گذشت و کمکم پاییز از راه رسید؛ در حالی که مورچه هنوز مشغول جمعآوری غذا بود. ناگهان باران تندی شروع به باریدن کرد و مورچه در سیلاب ناپدید شد. عنکبوت ناراحت بود، زیرا کاری از دستش برنمیآمد. پس از آن عنکبوت سوار بر پشت یکی از پرندگان مهاجر به سرزمینهای گرم مهاجرت کرد.
| تعداد صفحه: | 24 |
| قطع: | خشتی |
| سال چاپ: | 1388 |
| شابک: | ۹۷۸۹۶۴۳۳۷۵۰۹۶ |
| برچسب : | خواندن - علاقه ، حشره ها - داستان ، داستان های حیوانات ، کودک ، |
نقد خود را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *هیچ نقدی برای این برای این محصول نوشته نشده است.
پرسش خود را بنویسید.
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *هیچ سوالی برای این برای این محصول پرسیده نشده است.