تا دید دستمو پشتم قایم کردم، روشو برگردوند. اینجا بود که به خودم گفتم «یه چیزی بگو!»، ولی ترسیدم کار خراب شه. واسه همین معطلش نکردم، رفتم جلو و چاقو رو تا دسته فرو کردم تو شکمش. صدایی نداد. همون جور، دست رو شیکم، افتاد اونجا... از اون روز به این ور، دربه دری هام شروع شد... دیگه هیچ زنی از من حامله نمی شه. با همون یه بچه ای که مرد، بچه های دیگه هم نیومده مردن. همون یکی بسه... دلم گرفته، از این زندگی لعنتی دلم گرفته، از این دربه دری... خیلی وقته دنبال یه کم آرامش می گردم، یه کم راحتی... می گن مرگ به آدم آرامش می ده. هروقت به آرامش فکر می کنم، یاد مرگ می افتم... از نمایشنامه ی «شکار»
| تعداد صفحه: | 100 |
| قطع: | جیبی |
| سال چاپ: | 1401 |
| شابک: | ۹۷۸۹۶۴۱۹۱۳۳۵۱ |
| برچسب : | نمایشنامه فارسی - قرن 14 ، ادبیات ، |
نقد خود را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *هیچ نقدی برای این برای این محصول نوشته نشده است.
پرسش خود را بنویسید.
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *هیچ سوالی برای این برای این محصول پرسیده نشده است.