آن روز کلاغ قاروقارکنان رفت و نشست روی وانت آبی قراضه. نگاهش کرد و گفت: «عجب وانت درب و داغانی! تو وانتی یا گاری؟وانت ناراحت شد و گفت: «تصادف کردم! دارم پول هایم را جمع می کنم تاریخت و قیافه ام را درست کنم!»بعد به خودش تکانی داد و...
| تعداد صفحه: | 12 |
| قطع: | رقعی |
| سال چاپ: | 1400 |
| شابک: | ۹۷۸۶۰۰۴۱۳۸۳۲۱ |
| برچسب : | داستان های تخیلی ، داستان های کودکان و نوجوانان ، یاریگری - داستان ، کودک ، |
نقد خود را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *هیچ نقدی برای این برای این محصول نوشته نشده است.
پرسش خود را بنویسید.
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *هیچ سوالی برای این برای این محصول پرسیده نشده است.