مادر داد زد تلفن، مرا میخواهد. من هم داد زدم که نیستم و بلندتر آواز خواندم. بازی را هرطور که دلم میخواست پیش میبردم. صحبت کردن با «مانی» برایم سخت بود. اولینبار که پس از مرگ پدر و پس از سالها دوری از خانوادۀ «راستی»، به مغازۀ مانی رفتم، دلم میخواست بعد از سالها ببینمش؛ مرد جوانی شده بود که با تارهای نامریی به خاطرات کودکیام پیوند میخورد. خواستم چیزی از کوچۀ کودکیمان بگویم که نگاه غریبانه مانی، و بیشتر از همه پیراهن زردش ساکتم کرد و حس آشناییام را زدود. رفته بودم تا مدارک مادر را که به توصیۀ خانم راستی میخواست برای چندین تلفن همراه نامنویسی کند، به مانی بدهم تا مادر خودشان به زحمت نیفتند. حرف زیادی نزده بودیم. بعد از چند روز، زمانی که پوشه طوسیام را خواستم و نبود، تصویرش روی پیشخوان چوبی کتابفروشی مانی جلوی چشمم خاموش و روشن شد. چند روز بود که فکر میکردم داخل پوشه چه چیزهایی است. مانی چه رازهایی از زندگی من را با محتویات پوشه کشف میکرد. باید دوباره مانی را میدیدم.
| تعداد صفحه: | 236 |
| قطع: | رقعی |
| سال چاپ: | 1399 |
| شابک: | ۹۷۸۹۶۴۳۱۱۷۴۰۵ |
| برچسب : | ادبیات ، داستان های فارسی - قرن 14 ، |
نقد خود را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *هیچ نقدی برای این برای این محصول نوشته نشده است.
پرسش خود را بنویسید.
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *هیچ سوالی برای این برای این محصول پرسیده نشده است.